شبى با دل شكسته و حال پريشان بدرگاه پروردگار چاره ساز براز و نياز مشغول شدم و گفتم الهى بحق پيغمبرت عيسى بر جوانى من رحم كن خدايا بحق مادرش مريم بر غربت و بى كسى من ترحم فرما پروردگارا بحرمت انجيل عيسى و بحق موسى و توراتش و بحق اين غريب زمين طوس كه مسلمانها با عقيده تمام به پابوسش مشرف مى شوند كه مرا شفا مرحمت فرما و از غم و رنج راحتم نما.
با دل شكسته بخواب رفتم در عالم خواب خود را در حرم مطهر حضرت رضا (ع ) ديدم در حالتى كه هيچكس در حرم نبود. چون خود را در آنجا ديدم مرا وحشت فرا گرفت كه اگر بپرسند تو كه مسيحى هستى در اينجا چه مى كنى ؟ چه بگويم ؟
ناگاه ديدم از ضريح نورى ظاهر گرديد كه نمى توانم وصف كنم و سعادت با بخت من دمساز شد و ديدم در جواهر ضريح باز شد و وجود مقدس صاحب قبر حضرت رضا (ع ) بيرون آمد درحالى كه عمامه سبزى چون تاج بر سر و شال سبزى بر كمر داشت و نور از سر تا پاى آن بزرگوار جلوه گر بود به من فرمود:
اى جوان تو براى چه در اينجا آمده اى ؟ عرض كردم غريبم بى كسم از وطن آواره ام و هم بيمارم براى شفا آمده ام بقربان رخ نيكويت شوم من دست از دامنت برندارم تا بمن شفا مرحمت نمائى .
شاه گفتا شو مسلمان اى جوان
|
بر رخ زردم كشيد آن لحظه دست
|
چون شدم بيدار از خواب آن زمان
|
بر سر گلدسته مى گفتند اذان
|
پس از بيدارى چون خودرا صحيح و سالم ديدم صبح به بعضى از همسايگان محل سكونت خود خوابم را گفتم ايشان مرا آوردند محضر مبارك آية الله حاج آقا حسين قمى دام ظله و چون خواب خود را به عرض رسانيدم مرا تحسين فرمود.
من مسلمان گشتم از صدق و يقين
|
نور ايمان در دلم افروختند
|
چون اسلام اختيار كردم و مسلمان شدم از جهت اينكه جوان بودم بفكر زن اختيار كردن افتادم و از مشهد حركت نموده بروسيه رفتم براى اينكه مشغول كارى بشوم .
از آنجائيكه تحصيلاتم كافى بود در آنجا رئيس كارخانه كش بافى و سرپرست چهارصد كارگر شدم و در ميان كارگران دخترى با عفت يافتم كم كم از احوال خود باو اظهار نمودم و گفتم تو هم اگر اسلام قبول كنى من تو را بزوجيت خود قبول مى كنم .
آنگاه با يكديگر بايران مى رويم آن دختر اين پيشنهاد مرا قبول كرد و در پنهانى مسلمان شد لكن بجهت اينكه كسان او نفهمند به قانون خودشان آن دختر را براى من عقد نمودند وبعد از آن من او را به قانون قرآن و اسلام براى خود عقد كردم و آنگاه او را برداشته به ايران آوردم و به مشهد آمده و پناهنده بحضرت ثامن الائمه (ع ) شديم و خداوند على اعلا از آن زن دو دختر به من مرحمت فرمود و چون بزرگ شدند ايشانرا بدو سيد كه با يكديگر برادرند تزويج نمودم يكى به نام سيد عباس و ديگرى سيد مصطفى كمالى و هر دو در آستان قدس رضوى شغلشان زيارت خوانى است براى زائرين و من خودم بكفش دوزى براى مسلمين افتخار مى نمايم .(11)
بدرگاهت پناه آورده ام شاها گدايم من
|
گداى زار و دلخسته حقير روسياهم من
|
بصد اميد روى آورده ام اى خسرو خوبان
|
مكن نوميدم از درگاهت اى شه مبتلايم من
|
بجان مادرت زهرا (عليهاالسلام ) پناهم ده مرا شاها
|
پناهى جز توام نبود فقير و بى پناهم من
|
زمانه برفتن درگير نفس و مكر صيّادم
|
گنهكار و پريشانحال و زار و دلفكارم من
|
توئى نور خدا و حجت حق مظهر جانان
|
ضعيف و ناتوان رنجور حقير تيره جانم من
|
امام ضامن و ثامن تو گنج رافت و مهرى
|
| نخواهى زائرت نوميد باشد، اين گمانم من |
كرامات الرضويه (ع )
(معجزات على بن موسى الرضا(ع ) بعد از شهادت )
على ميرخلف زاده
+ نوشته شده توسط دکتررحیمی در
Sat 8 Nov 2008 و ساعت
8 PM |